تبليغاتX
شعر داستان مقاله و جوانان کل دنیا - برای مصی

شعر داستان مقاله و جوانان کل دنیا

جوانان و زندگی

برای مصی

 
به دژخیمان عالم نا سزا می گوی و من
من به فکر نیمکت یخ زده مدرسمان می گریم
من به یاد آن نا مه بر موج سوار
به جزیره ای می فکرم که -شمالش به جنوب و ز غربش تا شرق همه ازان خود من باشد


من به سختی حسودی خودم
که چرا باد از شمال می اید؟
و چرا ماهی آن شمالی ها سه دم دارد؟
یا چرا خانه اشان بزرگتر از باغ دل مادرم است ؟


تو به فکر مدرسه دقیقی هستی و من
من هنور نمی دانم چرا معلممان به من 20 نداد؟
و چرا میز ما چهار نفر می نشست؟
یا چرا دفتر املایم هم ریاضی دان بود وهم بوی تاریخ می داد؟
وچرا عطر پیرهنم بوی واکس پس می داد؟
و هنوز معلممان به من 20 نداد هیچ کتکم هم می زد که گدا درس نخوان !




تو هنوز به فکر ساندویچی رحیمی هستی و من
من نمی دانم که چرا هر بعد از رفتن تومن کتک می خوردم - که حقوقت امروز نوش جان دوستانت باد؟!
و چرا بعد از بیست سال هنوز نمی دانم ساندویچ بی نان اضافه چه مزه ای دارد!
تو حیران و هراسانی و من - من از این میترسم که اگر تو بروی من ما ها چه کنیمو کدامین ایستگاه را به دنبال تو بدویم
او باز هم می گوید شاملو هم رفته. نرو برگرد که اینجا نان و سبزی هم هست. اما حیف .حیف که عشق در ان سال بویناک عقیم مرد که مرد ولی باز هم تو نرو........
بدرود....
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:33  توسط محمد  |